تبليغاتX
آخرين اراده
...ما پریشان دلان تاریخیم
 ثبات!
صبح مجتمع شهید صدر رفته بودم. موضوع دعوا تجویز انتقال منافع به غیر بود . موجر فوت کرده بود و ما دعوا را علیه تنها فرزندش مطرح کرده بودیم. مدیر دفتر دادگاه با این مقدمه که" حاج آقا دستور داده اند پرونده کامل باشد سپس ثبت شعبه شود " پس از بررسی شکلی یک دفعه وارد امور ماهوی شد و پس از مداقه کامل گفت :"گواهی انحصار وراثت موجر ( خوانده) کجاست؟باید بیاورید!"

استدلال کردم که الان موقع بحث ماهوی نیست ، این امر باید توسط خود خوانده ایراد شود. اصلا مگر من می توانم از طرف مقابلم درخواست ارائه انحصار وراثت کنم که بتوانم علیهش طرح دعوا کنم . اما از من اصرار و از ایشان ، انکار که ناگهان متوجه به حکمی که قبلا علیه فرزند موجر گرفته شده بود افتادم و به همان استناد کردم و خدا را شکر که قانع شد.

+ یک سال مانده به آخر دوره لیسانس در دفتر وکالتی وکیلی واقع در خیابان میرعماد که مجتمع فوق در آن واقع است کار می کردم. آن حوالی کفاش دوره گردی بود که امروز هم همانجا نشسته بود و به کارهای یومیه اش می پرداخت . از ثبات شغلی او و تغییر شغلهای خودم در این مدت خنده ام گرفت.

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388  |
 بایگانی
به بایگانی ها پیوست...
|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در سه شنبه بیستم بهمن 1388  |
 یکی را صد نکن!

پیشتر از یقین، علم، ظن ، شک و نهایتاً جهل به عنوان محصول فرایند اثبات گفته بودم. حقیقت این است که مفاهیم فوق مفاهیمی مطلق و با مرزهای مشخص و تعیین شده  نیستند . منظور این است که :

اولاً؛ این مفاهیم نسبی اند یعنی حد و مرز قاطعی میان آنها نیست؛

ثانیاً؛ در میانه هر یک از 5 حالت فوق مفاهیم دیگری نیز وجود دارند. بنابراین ساده اندیشی است که تصور کنیم با عبور از ظن به یکباره به علم می رسیم بلکه در گذشتن از ظن به علم نیز حالتهای دیگری سبز خواهند شد. آنچه این روزها ذهنم را مشغول کرده، استقراء در متون و یافتن مفاهیم میانه است ولو آنکه در این راه متهم شوم که یکی را صد کرده ام و نه صد را یکی !

از این دست حالتهای میانه ، می توان ظن غالب را مثال زد.در زیر چند نکته را در خصوص این مفهوم ذکر می کنم:

1.  یکی از مشکلات اصلی در شناختن این مفهوم ، عدم پرداختن دقیق اصولیین به آن است. در واقع هرچند جایگاه اصلی این بحث در اصول است اما عمدتاً در متون فقه به آن پرداخته شده است.جای این بحث در حقوق نیز خالی است.

2.       به قاطعیت می توان گفت که فقها میان ظن غالب و علم ( الشافي في الامامة - الشريف المرتضى - ج 4 - ص  233؛ عدة الأصول  - الشيخ الطوسي - ج 1 - ص 374) و ظن غالب و یقین(الرسائل الرجالية - أبي المعالي محمد بن محمد ابراهيم الكلباسي - ج 1 - ص 367: "واليقين أولى من غالب الظن" ) تفکیک و تمایز قائل شده اند.. تا آنجا که برخی به دیگرانی که عدم تمایز مفاهیم فوق را درک نکرده اند خرده گرفته اند.( الذريعة  - السيد المرتضى - ج 2 - ص 519)

3.  این مفهوم در تاریخ نویسی فقهی رواجی بیشتر از اصول دارد. (الوافي بالوفيات - الصفدي - ج 21 - ص 46:حسن الشبلي الدمشقي الحنفي ولد سنة تسعين وست مائة في غالب الظن )

4.  برخی محصول قیاس و خبر واحد را ظن غالب می دانند.( الفصول في الأصول - الجصاص - ج 1 - ص 166؛ عدة الأصول  - الشيخ الطوسي - ج 1 - ص 374)

5.  در اعتبار و حجیت آن تردید است برخی در امور دینی اعتقادی به اعتبارش ندارند.( به نقل از:أحكام القرآن - الجصاص - ج 1 - ص 616) برخی دیگر در مورد عدم پرداخت طلب طلبکاران توسط ورثه  ، ظن غالب را کافی می دانند.( المهذب البارع - ابن فهد الحلي - ج 2 -  ص 139) اما عجیب ترین دلیلی که در طرفداری از اعتبارش دیده ام تفسیری است که یکی از فقها از قصه اصحاب کهف می کند.آنجا که یاران غار می گویند:" قالوا لبثنا يوما أو بعض يوم " فقیه می نویسد:جواب آنها مبتنی بر ظن غالب است و این امر دلیل جواز اجتهاد و قول به اعتبار ظن غالب است( تفسير النسفي - النسفي - ج 3 - ص 7)( خیلی دوست داشتم انتهای عبارتش علامت تعجب بگذارم...)

6.  گاهی این مفهوم به درد طرفداران تحدید حق (!؟)مرد در اختیار کردن بیش از یک زوجه می خورد. آنجا که فقیهی برای تحقق شرط آیه شریفه" فإن خفتم أن لا تعدلوا فواحدة "، ظن غالب را کافی می داند و در مقام بیان دلیل می نویسد:" لان الانسان لا يحبط عمله بما يؤثره في مستقبل أوقاته ".(  الفصول في الأصول - الجصاص - ج 4 - ص 27)

7.       نکته آخر از سعدی شنیدن دارد:

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

به حسن قامتت سروی در آفاق

نپندارم که باشد غالب الظن

+ آخرکار علی رغم نهیی که شده بودم راهی سفر برای گرفتن حکم طلاق شدیم به این شرط که در صدور حکم نهایی تصمیم آخر با ما نباشد. همانگونه تصور می کردم همراهی محمد هاشم هم در مسیر سفر و هم در دادگاه تاثیرگذار و مهم بود هرچند طمانینه اش اعصاب مرا خورد کرد!مرا که هیچ ، همسفران سوار بر اتوبوس را هم همینطور!

دادگاه به خوبی برگذار شد. قاضی متین و منصفی داشت از این جهت که هیچ حرفی گفته نشد که قاضی به طرف مقابل اجازه دفاع نداده باشد هرچند محلی بودن وکلای بالای 40 ، 50 سال طرف مقابل با محیط و قاضی و دفترو... ابتدا کمی رعب انگیز بود.اما در کل خوب تمام شد.بعد از آن راهی دریا شدیم. برای من اما مهمتر از دادگاه و حق الوکاله خود سفر و همسفر آن بود...

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در جمعه شانزدهم بهمن 1388  |
 هم نشین گریه های شبانه

می خواهم امشب از دوستی بگویم که تا حد زیادی عامل موثر برای من در طی کردن دوره دانشجویی بود.از دوره پیش دانشگاهی با هم اشنا شدیم اما از بد حادثه این آشنایی خوب شروع نشد؛ حس رقابت کودکانه ای که میانمان شکل گرفت و البته بیشتر در من وجود داشت تا او، سبب شد که هیچ وقت رابطه صمیمانه ای میان ما شکل نگیرد آنقدر از هم دور بودیم که نتوانیم همدیگر را بفهمیم. اما این دوره خیلی زود تمام شد . کنکور برگزار شد و ما هم از رتبه های همدگیر مطلع شدیم اما دیگر همدیگر را ندیدیم تا روزی که برای ثبت نام به دانشگاه رفتیم . پریشانی های آغاز دوره دانشجویی و نشناختن این شهر بی در و پیکر که هیچ ، نشناختن کوی دانشگاه ( که در روزهای اول بسیار بزرگتر جلوه می کرد ) و از آن بدتر تبعید شدن به ساختمان شماره 71( شهید چمران) در همه این احوال وجود یک آشنا مایه امید بود... با هم اتاق گرفتیم  همه چیز داشت خوب پیش می رفت که تازه متوجه خصایص رفتاری دوستان هم اتاق شدیم: دوستانی که فرهنگشان با آنچه ما میپنداشتیم تفاوتی از زمین تا آسمان داشت...ابتدا حرمتها وجود داشت اما یواش یواش حرمتها شکسته شد تا جایی که یکبار اگر دوستم نبود درگیری من و یکی از دو هم اتاقی دیگر سبب می شد که مشت محکمی نوش جان کنم...بگذریم سال اول تمام شد و سال های بعد تصمیم گرفتیم ساختمان 3کوی اتاق بگیریم و 3 سال دیگر هم با هم، هم اتاق باشیم. دوره ای بی نظیر و بی مانند...

یک تابستان هم با هم وقت گذاشتیم و دیوان حافظ را می خواندیم و با مفاهیم سیاسی تطبیق می دادیم یادداشتهایمان هنوز پیشش مانده و افسوس نمی دانم چه بلایی بر سر آنها آورده است!

مذهبی بودن، تاکید مستمرش بر اشتباهات لفظی مکرر من، مهربان بودن و البته آشپزی بی نظیرش تقریباً رشک هر فرد دیگری را برای هم اتاق بودن با او برمی انگیخت اما او علی رغم آنکه من بی وفا بودم و آخر هر هفته به شهرمان برمیگشتم و او ر ا تنها می گذاشتم و علی رغم تمام خصوصیات نه چندان مساعدم تحملم کرد. به هر حال به مثل آن ضرب المثل معروف، باید بگویم اگر این دوست ( که فکر نکنم دوستان حقوقی دانشکده ام از وجودش مطلع باشند ) را نداشتم داشته های دوره کارشناسی ام را هم نداشتم  .

 اباذر ! انصاف روا می داشت که این حرف را مدتها پیش می گفتم : " مدیونت هستم"

 امیدوارم  به رسم همیشگی ات ، عذر پذیر باشی.

+ اصرار بی حساب به جایی نمی رسد

فرهاد! بی خیال! به شیرین نمی رسی...

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388  |
 از دست رفتن...

  آن زمان تازه کتاب حقوق جزای اختصاصی شان را در مورد قتل نوشته بودند. من هم نقد نامه ای مفصل بر کتابشان نوشتم و با نهایت ادب و البته ترس از واکنش احتمالی استاد تقدیمشان کردم. دکتر نکاتی بر ورق پاره های من کرد و تشکر کرد. تا جلسه هفته بعد کابوسی از واکنش استاد در مقابل چشمهایم خودنمایی می کرد. به خودم می گفتم آخه یک دانشجوی لیسانسچه جوری به خودت اجازه دادی که همچنین کاری بکنی؟ هفته بعد و جلسه بعد رسید. ترسان وارد کلاس شدم . همان کلاسی که کنار نمازخانه دانشکده بود. استاد وارد شد چند دقیقه ای برخلاف معمول سکوت کردو سپس نوشته های من را از کیفش بیرون آورد و آنقدر شفقت آمیز و بزرگوارانه برخورد کرد که بر خجلتم دوصد افزون شد. بعد به جلوی تخته مرا فراخواند و خواست که نقد هایم را بخوانم . استاد پس از هر نکته ابتدا تحلیل می کرد و بعد تعریف و سپس جواب می داد.بعد هم به استمرار این رویه تشویقم کرد و گفت که در جلسات بعدی هم باید نوشته هایم را بخوانم که خودم امتناع کردم اما با این تشویق من سری دوم نوشته هایم را هم ارائه دادم.همچنین رویه ام را در مورد سایر استادان هم آزمودم اما برخورد دکتر به گونه دیگری بود.

چند وقت پیش که کتاب شان را اصلاح و تجدید کردند هوس نقد دوباره به سرم زد که فرصت نبود. به هر روی از دست دادن آقای دکتر آقایی نیا دردناک است.

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388  |
 آسمان بی باد تر

در پایان نامه ام فصلی را به قطع ، ظن و شک به عنوان حالات حاصله از فرایند اثبات اختصاص داده بودم آن موقع طرداً للباب این سوال را مطرح کرده بودم که آیا ملاک قطع و ظن و شک و  جهل ( که البته این آخری در اصول فقه مغفول واقع شده) شخصی است یا نوعی ؟

در پاسخ سوال فوق اشاره ای کردم که در حقوق موضوعه کمتر می توان در خصوص لزوم نوعی بودن قطع ( بویژه اگر قاطع، قاضی باشد ) تردید کرد اما در فقه جوابی کامل آن موقع به ذهنم خطور نکرد حالیا  به این نتیجه رسیده ام که در فقه ملاک نوعی است که غلبه دارد نه شخصی. دلیل این سخن هم بحث " قطع القطاع" ( زبدة الأصول - السيد محمد صادق الروحاني - ج 3 - ص 56: بل المراد به من يحصل له القطع من الأسباب غير العادية بحيث لو اطلع غيره عليها لا يحصل له القطع منها)، " کثیر الظن" و" کثیر الشک" است.می دانیم که در حالتهای فوق فرد به دلیل خصوصیات شخصی که دارد بر خلاف متعارف افراد زود به قطع یا ظن یا شک می رسد . (منتقى الأصول - تقرير بحث الروحاني ، للحكيم - ج 4 - ص 116؛ المحكم في أصول الفقه - السيد محمد سعيد الحكيم - ج 3 - ص 95) در این حالت عمده فقها برای قطع و ظن و شک فرد ارزش قائل نشده اند . این یعنی آنکه ملاک در تحقق حالات فوق نوعی است نه شخصی. البته  قلیلی در صحت " ردع شارع از قطع قطاع" تردید کرده اند ( تسديد الأصول - الشيخ محمد المؤمن القمي - ج 2 - ص 28) اما عمده بر عدم اعتبار قطع فوق معتقدند( زبدة الأصول - السيد محمد صادق الروحاني - ج 3 - ص 56 ؛ عناية الأصول في شرح كفاية الأصول - السيد مرتضى الحسيني اليزدي الفيروز آبادي - ج 3 - ص 53 که در خصوص افراد فوق اصل عدم اعتبار را تاسیس کرده، فرائد الأصول - الشيخ الأنصاري - ج 1 - ص 65، فوائد الأصول - الشيخ محمد علي الكاظمي الخراساني - ج 3 - ص 64:حكى عن " الشيخ الكبير " عدم اعتبار قطع القطاع . وهو بظاهره فاسد؛در عبادات در خصوص کثیر الشک: فوائد الأصول - الشيخ محمد علي الكاظمي الخراساني - ج 3 - ص 64؛ أجود التقريرات - تقرير بحث النائيني ، للسيد الخوئي - ج 2 - ص 41:« ذهب بعض الأساطين في كشف غطائه إلى عدم الاعتبار بقطع كثير القطع كعدم الاعتبار بظن كثير الظن وشك كثير الشك» ؛ الفوائد الحائرية - الوحيد البهبهاني - ص 451)

به هر روی با توجه به اینکه  بررسی حالات سه گانه فوق ، از رویکرد روانشناسی نیز امکانپذیر است و گاه عبارات برخی از فقها لزوم رویکرد فوق را تایید می کند (زبدة الأصول - السيد محمد صادق الروحاني - ج 3 - ص 56: والمراد من القطاع ... في مقابل الوسواسي الذي لا يحصل له القطع من الأسباب العادية ) به نظر می رسد بررسی روانشناسانه این موضوع می تواند نه تنها موقعیت موضوع  را تبیین کند بلکه یکی از مصادیق دقیق برای مطالعه بین رشته ای باشد. امری که مسلماً برای هر دو رشته جالب توجه خواهد بود.

+ خانه ویرانم نمودی، خانه ات آبادتر

  گرچه غمگینم نمودی، خاطرت دلشاد تر

ما که از آغاز هستی با پریشانی خوشیم

با من شوریده حالت، زلفتان، همزاد تر

قایق همسایگان را باد ها بردند پیش

نوبت ما تا رسیدی، آسمان بی باد تر

 

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در شنبه دهم بهمن 1388  |
 شاعران غمزده

امروز یکی از نزدیکترین دوستانم امتحان دکتری  شهید بهشتی دارد. برایش آرزوی موفقیت می کنم چون هم از استحقاقش برای قبولی در این آزمون مطلعم هم از سختی هایی که کشیده . بویژه که حداقل برای من امتحان این دانشگاه از امتحان دانشگاه تهران سخت تر بود. چه جدا از زبانش که آسانتر از تهران بود، فقه و تجارتش سخت بود ، مدنی اش خارج از سطح آزمون دکتری و دادرسی اش متکی به قانون و ورود قانون هم ممنوع! ( این هم از آن حکایتها است که نشان از ضعف طراح سوال دارد.)به همه این دلایل طولانی بودن زمان امتحان را بیافزایید که از بد حادثه امسال طولانی تر هم شده

نتایج امتحان بهشتی من مایه آبروریزی بود اما تهران خوب تمام شد. اصلا با تمامی امتحاناتم فرق داشت. یادم هست که روز پنج شنبه بود تا آخرین لحظه ممکن محل کار بودم و کارهایم را انجام می دادم .فکر کنم هم دقیقاً ساعت 2 به محل آزمون رسیدم. در این امتحان دغدغه های معمول امتحانات دیگرم را نداشتم ."سخن درست بگویم" برای شکست خوردن رفته بودم . نشان به این نشان که در وبلاگ قبلی ام روز قبل آزمون از قول صائب نوشته بودم:

ما به امید عطای تو چنین بی کاریم

کار ما را به امید دگران مگذاری

+لب بسته ای که داغ دلم تازه تر شود

مجنون بی قرار شما دربه در شود

صیاد را بگو به قفس خو نموده ایم

وقتست کین اسیر تو بی بال و پر شود

از یاد برده ای که به یاد تو زنده ام

حیف است بی خیال تو عمرم به سر شود

گفتی که می شود به فراموشیت سپرد

" آری شود ولیک به خون جگر شود"

می رفت و می نوشت به پایان این غزل:

"از شاعران غمزده باید حذر شود"

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در پنجشنبه هشتم بهمن 1388  |
 
باور نمی کنی قفسم می کشد مرا

وقتی که بی کسم نفسم می کشد مرا

سیلاب مرگ در پی ام افتاده می دوم

وقتی به مقصدم برسم می کشد مرا

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در دوشنبه پنجم بهمن 1388  |
 تقصیر بخت ماست
بی طلعت نگاه تو ،ما را که عید نیست

یا هست و بی حضور تو ، چندان سعید نیست

با این همه تلاش به دستم نمی رسی

تقصیر بخت ماست که دیگر سپید نیست

در وا نموده ای و به جایی نمی روم

پیوند عشق و عاطفه ها، با کلید نیست

عاشق نموده ای و به دادم نمی رسی

این رسم کهنه ایست ، برایم جدید نیست

در پیش ما جنون تو عین شهادت است

این اشتباه توست که مجنون، شهید نیست

اینک که می رسی تو به من، غم نمی رود

وقتی سفر برای تو چندان بعید نیست

عادت نموده ایم به تاراجت ای خزان

ما را به ارمغان بهاران امید نیست

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در یکشنبه چهارم بهمن 1388  |
 تقصیر همرهان

ارجاعی که یکی از دوستان به وبلاگم داد و مرا " کم کم ، دکتر" نامید به عمق خاطرات دوره لیسانس ما را برد:

آن موقع نمی دانم کدام پاک مرامی بود که مرا دکتر نامید و این لقب هم به مذاق دیگران آنچنان خوش آمد و البته تا آنجا فراگیر شد که برخی از دوستان ، نام شخصی ام را از یاد بردند و به جد یا طنز دکترم صدا می کردند! بعد ها برای این اقدام توجیه اصولی هم پیدا شد: مجاز !

ابتدا از این جعل عنوان خیلی احساس ناراحتی می کردم : از دوستان می خواستم به این عنوان خطابم نکنند و به دیگران هم با تغییر در چهره می فهماندم که دست بردارید! اما کم کمک عادت کردیم و اندکی هم جو ما را گرفت که حتماً با این توقع ایجاد شده باید تامقطع دکتری پیش رویم.بنابراین به گونه ای مدیون آن دوستان هم هستیم!

خاطرات فوق را خیلی وقت پیش در شعری گنجاندم اما از ترس آنکه متهمم کنند به عجب و غرور ، حتی برای یک نفر هم آن را نخواندم. اما امروز گفتم من باب تنوع هم ذکر آن بد نیست. پس خواهشاً اصل صحت را جاری فرمایید!

"ما دکترا گرفتیم، شق القمر نکردیم

این کار ساده ای بود، خیلی خطر نکردیم

دیدی مجاز یاران، تغییر ماهیت داد

تقصیر همرهان بود، ورنه هنر کردیم"

+ مصطفی جان! گویی ایمیلت را عوض کرده ای؟ ممنون می شوم که ایمیلی ازت داشته باشم.

|+| نوشته شده توسط عباس میرشکاری در جمعه دوم بهمن 1388  |
 
 
بالا
Free counter and web stats